لعنت بر من و تمام
خواب هایملعنت بر این حس دقیقی که بعد از هر بار خواب دیدنت یا خودت را دیدم یا خبرت را شنیدم....لعنت به
چشمانم که هنوز هم میبارند به یادتلعنت به دستانم به کل تنم که مثل همان پنج سال پیش، امشب هم با دیدن پیامت به لرزه افتاد..لعنت به زمستانی که عاشقشم اما تو باعث میشوی سوزش در تابستان گلویم را، تنم را منجمد کند و بروم زیر پتو اما باز بلرزم...لعنت به خواب هایم.... لعنت به این اشک ها که بی وقفه میریزند....خواب دیده بودم بعد از سال ها و به سختی پدر یک پسر شده ای... و امشب فهمیدم که این هم درست بود، فهمیدم پسر دار شده ای....چقدر پدر بودن برازنده ات است...چقدر خوشحالم برایت و چقدر غمگین برای خودم!نه که ناراحت بشوم از پدر شدنت نه! چون من همان ۵ سال پیش از دست دادنت را به جان خریدم با شب و روزهایی که خواب به چشمانم نیامد.. غمگینم که چرا اژ دلم بیرون نرفته ای هنوز... غمگینم از قلبم که افسار گریخته شده!نه که بگویم تمام این پنج سال مدام روز و شب در فکرم بوده ای نه! هزاران بار فراموشت کرده ام اما هزاران بار هم در خفا پنهانی با یک حرف با یک خاطره به یادت افتاده ام و به همان خانه ی اول برگشته ام....نمیدانم نفرین کدام خدا دوستی بود که من مغرور این چنین قلبم "سرطانِ تو" گرفته یادداشت های برفی...
ادامه مطلبما را در سایت یادداشت های برفی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 126 تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 11:04