كافيست تا چنان سيخ داغي بر قلبم فرو رود كه گرماي سوزاننده اش را حتي از روي پيراهن نخي ام هم حس كنم و با خفگي اين تصورات لعنتي را لعنت كنم.
راستش را بخواهي ديگر از تصوراتم ميترسم. تصوراتي كه بي معرفت تر از تو اند.تصوراتي كه فقط زجر آورهايشان پا به دنيايم مي گذارند..
من يكسال و نيم بودن با تورا در لحظه لحظه ي زندگي ام مجسم كردم.. البته به اشتباه! اما هيچكدام با واقعيت روزهايم پيوند نخوردند جز يكي! و آن هم روياي مربوط به روزيست كه دلتنگي از مدت ها نديدنت ,چون اسيدي دلم را داغون كرده بود. , و البته آن رويا كابوس بود كه آن روز براي لحظه اي تصور كردم كه روزي اتفاقي در خيابان ببينمت اما تنها نه...! و متوجه شوم كه ازدواج كرده اي. هرچند كه سريع اين فكر را از ذهنم دور كردم اما درست جند ماه بعد همان فاجعه.. همان تصور لعنتي جلوي چشمانم اتفاق افتاد و تو را كنار دختري در حال خريد ديدم كه همسرت بود...
و من همان لحظه, همان روز در يك متري تو وآن دختر مردم. و از آن روز به بعد چه شبها كه اين مردن بي صدا در من تكرار نشد.. در حالي كه تو حتي بي خبر از مجلس ترحيمم شايد داشتي براي زندگي ات برنامه ريزي ميكردي.
بگذار از من مردن هايم بگذريم اصلا و قط برسيم به درد امشبم...
بگذار اين را هم بنويسم كه از بين هزاران خيال شيرينم نيز فقط يكيشان به واقعيت پيوست! و آن هم لباس هايت بود... من هيچ وقت تو را در لباس غير رسمي نديده بودم. اما شايد خنده دار باشد كه هميشه در مغازه ها برايت لباس هايي اسپورت به سليقه ي خودم انتخاب مي كردم و تو را با ان ها تصور ميكردم .بهتر بگويم من تو را با آن لباس ها زندگي ميكردم... و عجيب است, آن روز كذايي تو دقيقاهمان لباس هايي كه من انتخاب كرده بودم را پوشيده بودي... باورت ميشود!؟؟؟ البته در حالي كه خود من انتخابت نبودم...
فقط بگو چطور دلت آمد تصوراتم را اين چنين به غارت ببري و همان لباس هايي را تن كني كه من با آنها تو را زندگي ميكردم.... ولي تو داشتي با همان ها زندگي ات را با يكي ديگر آغاز ميكردي.. و يا شايد هم مدت ها قبل كه من در توهمات وتصورات احمقانه ام غرق بودم با سكوتم..تو زندگي ات را آغاز كرده بودي اصلا...
راستي..... لعنتي تو اگر ميتوانستي اين چنين دقيق تصوراتم را بخواني پس چرا دلم را هم نخواندي....... .............................................................................................................
ما را در سایت یادداشت های برفی دنبال میکنید
برچسب: حرف هاي رويايي, نویسنده: بازدید: 101