عهد شکستم باز

خرید بک لینک
با خودم عهد کرده بودم که دیگر چیزی از تو، از نگاهت که مستقیم در قلبم فرو رفت به روی کاغذها نیاورم..
من حتی از آن روزی که عشقت را بالا آوردم تا مثلا سَمَش را از وجودم خارج کنم چیزی در اینجا ننوشتم دیگر...
از آن روزی که برای تو، برایِ عشق ناکامم پنهانی پشتِ این تلفن های لعنتی گریه کردم اما خونسردانه برایت نوشتم حلالم کن من هیچ چیز به روی کاغذها ننوشتم..
من بالا آوردم دوست داشتنت را.. اما تو خارج نشدی از من...
چنان ریشه دوانده ای در اعماق وجودم که چسبیده ای به دیوار رگ هایم.. هر از گاهی فراموشت میکنم اما چند مدت بعد دوباره مخلوط میشوی با خونم و جاری میشوی در من....
آه.. در حالی که در واقعیت، زندگیِ زیبایت جایی دیگر و در آغوش کسی دیگر جاریست...
و من چقدر مظلومانه هربار با یاداوری اینها با تمام وجودم برایت آرزوی خوشبختی میکنم...و تو بی خبر از همه ی اینها، بی خبر از تمامِ من، هیچ وقت نخواهی فهمید که چقدر عشقت در قلبم عمیق بود.
تو هیچ وقت نخواهی فهمید که چندبار دلم تا ته از نداشتنت سوخته است.. تو هیچ وقت نخواهی فهمید من چندبار برای خوشبختی ات برای سلامتی پسرت دعا کرده ام و پنهانی عکسش را دیده ام و قربان صدقه اش رفته ام!
حقیقتا نمیدانم چرا.... اما دوستش دارم.... البته نه همان اندازه که تو را...
آخ تو را.... تو را که دوست ندارم ! تو را من عاشقم به اندازه ای که دیگر برای خودم نخواهمت!
کاش که خوشبخت باشی فقط...

یادداشت های برفی...

ما را در سایت یادداشت های برفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:48

صفحه بندی