سمی به اسم آقای " ع.ز"

خرید بک لینک
هی مینویسم پاک میکنم ... هنوز هم برایم سخت است بیرون راندن این واژه هایی که سال ها پیش باید مینوشتمشان، میگفتمشان و از شرشان خلاص میشدم. سال ها پیش باید یک بار برای اولین و آخرین بار بهت میگفتم که "دوستت دارم" آن هم کم نه.. تا حد جنون ... باید میگفتم تا این واژه از فرط گفته نشدن در دلم رسوب نکند!
آن روز ها از ترس این که همان بودن کم و معمولی ات را از دست بدهم ،هر روز بیشتر از دیروز این جمله ی لعنتی را در خودم قورت میدادم . بدون آنکه بدانم تمام آن قورت دادن ها قرار است سالها مثل خوره وجودم را ببلعد! نمیدانستم که اگر نگویم هم از دستت میدهم، حتی فجیع تر... نمیدانستم این جمله ی گفته نشده، قرار است یک آتشفشان خاموش در من ایجاد کند.
آن روز ها حتی نمیدانستم هر آتشفشان خاموشی بلاخره یک روز در اوج سکوتش شعله ور میشود و هرچیزی را که سالها در دلش نگه داشته بیرون میریزد.
نمیدانستم همان یک کلمه ی کوچک که ته دلم مانده ،سالها در خفا تکثیر میشود، بزرگتر میشود ، غده میشود. و دقیقا در اوج روزهایی که فکر میکنم دیگر فراموشت کرده ام در من میترکد ،شعله ور میشود و قطره های مذابش تمام "من" را میسوزاند.
و از من فقط خاکستری میماند که درون همان آتش فشان، با لشکری از دوستت دارم های گفته نشده به تو هر روز میجنگد و برای هزارمین بار شکست میخورد ومیمیرد.
خوشحالم که اینجا آنقدر متروکه شده که دیگر مطمئنم گذر هیچ ناشناسی هم بهش نمی افتد، چه برسد به تو که هیچ وقت گذرت به اینجا نیافتاد. پس با خیال راحت مینویسم که " من خیلی دوستت داشتم رهگذر" .
اگر میگویم چون میدانم گذرت به اینجا نمی افتد ،پس با خیال راحت مینویسم.. به خاطر این نیست که هنوز هم از گفتنش، از غرورم میترسم . اینبار به خاطر این است که میدانم قلب تو از آن یک آدم شده است ، میدانم که نیمه ی خودت را پیدا کرده ای. پس این بار هم نباید بدانی که من دوستت داشتم . نباید این اراجیف باعث شود حتی برای لحظه ای کوتاه هم، فکرت از نیمه ی زندگی ات پرت شود و به من و دوست داشتن ناکامم فکر کنی... نباید آه یک زن دنبالم باشد. زنی که هر روز عاشقانه با همسرش زندگی میکند، برایش دلبری میکند، غذا میپزد و با خیال راحت زندگی اش را ذره ذره میسازد. اصلا انصاف نیست که آدم بخواهد به اندازه ی هزارم ثانیه هم که شده به فکر همسرش نفوذ کند. حتی اگر هزاران سال هم نتواند فراموشش کند.
اگر من هم دوباره به این متروکه برگشته ام و دارم تمام حسرت های دوست داشتنت را،زجر های دوست داشتنت را در دیوارهایش فریاد میکشم، برای این نیست که امیدی به برگشتنت داشته باشم.. یا دلم بخواهد این ها به گوشت برسند.. نه... برای این است که دیگر سنگین شده بود حجم دوست داشتن های نگفته ام به تو در وجودم.. از تحملم خارج شده بود تحمل چنین حجم وسیعی از خواستنت که در من زبانه میکشید اما نمیگذاشتم آتشش بیرون بزند. باید یک جایی پیدا میکردم و تمام این دوست داشتن ها را بالا می آوردم ،شاید که خارج شود از وجودم سم نگاه تو...
نمیدانم بعد از این بالا آوردن، هنوز هم قرار است گاهگاهی در خیابان عابری را شبیه به تو ببینم و قلبم تا حلقم بالا بیاید .. پاهایم سست شود یا نه! نمیدانم هنوز هم قرار است وقتی کسی بهم ابراز علاقه میکند ، علاقه ی سرکوب شده ام به تو یادم بیافتد و چشمانم پر شود یا نه! نمیدانم هنوز هم قرار است به خواب هایم بیایی و مرا آشفته کنی یا نه..... فقط آرزو میکنم این بالا آوردن ، سم دوست داشتنت را از وجودم خارج کند و به تمام قصه هایم پایان دهد.
میدانی اساسی ترین مشکل این سم این است که من نمیدانم کی مسمومم میکند! میگذارد ماه ها باور کنم که دیگر واقعا فراموشت کرده ام و دوستت ندارم. ولی ناگهان در لحظه ای که حتی انتظارش را ندارم شروع به کار میکند. و من در اوج باور به فراموشی ات ، تو را با تمام وجودم گریه میکنم، حسرت میخورم و.......

پ.ن: یک روز مانده به تاسوعای ۹۵ .......

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 0:2 توسط بانوی برفی |
یادداشت های برفی...

ما را در سایت یادداشت های برفی دنبال می‌کنید

برچسب: آقای, نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 6:19

صفحه بندی