نذرهای ناتمام

خرید بک لینک
امشب داشتم قصه ی عشق دختری را میخواندم که اخر سر به وصال معشوقش رسیده بود. تعریف کرده بود که شب های زیادی با گریه و دعا عشقش را از خدا خواسته بود
و شکر، که خدا هم اجابتش کرده بود.
میدانی لا به لای همان سطرها، ناخودآگاه یاد خودم افتادم و بغضم گرفت..
یاد تمام آن شب هایی که بعد از نماز گریه میکردم و تو را از خدا میخواستم.. یاد نذرهایم... آخ نذرهای نیمه تمامم...
آن روز و شب ها نمیدانستم که قرار نیست هیچ وقت داشته باشمت.. شب ها مینشستم با خدا حرف میزدم و دل تنگی هایم را برایش میگفتم..
بعضی شب ها از شدت دلتنگی برای حتی یک پیامت مینشستم زیارت عاشورا میخواندم. گریه میکردم و از خدا میخواستم دلت را به سمت من رام کند...
تقویم را میگذاشتم جلویم و دنبال مناسبت ها میگشتم، شاید که یک مناسبت همان نزدیکی ها پیدا کنم و به بهانه ی تبریک یا تسلیتِ آن، برایت پیامی بفرستم و خبری ازت بگیرم...
نگویم از وقت هایی که جوابم را میدادی..
اسمت که روی صفحه ی موبایلم می افتاد.. دستانم یخ میزد.. تمام بدنم رعشه میگرفت ، قلبم در حلقم تاپ تاپ میکرد و تمام بدنم میلرزید از شدت خوشحالی و عشقم بهت..
آخ که چقدر احساس شیرینی بود آن خوشحالی.. انگار که پروانه ها در تمام وجودم بال بال میزدند و سبک میشدم... و در حالی که انگشتانم میلرزید جواب پیامت را میدادم...
تا هفته ها بعدش سرخوشِ همان چند کلمه حال و احوال پرسیمان میشدم.. لب هایم مدام میخندید و هر روز هزار بار مکالمه ی کوتاهمان را میخواندم .
گاهی هم هفته ها صبر میکردم تا روز آن مناسبت تقویمی برسد و برایت پیام ارسال کنم.. ارسال میکردم و چشمان منتظرم بی پاسخ میماند و جوابی ازت دریافت نمیکردم.
حتی نمیتوانی تصور هم کنی که چقدر دلم غمباد میگرفت
حتی نمیتوانی تصور هم کنی که چقدر بغض وجودم را میگرفت. مینشستم تک به تک کلمات پیامم را بررسی میکردم که نکند جایی را بد جمله بندی کرده باشم که باعث شود جوابش را ندهی... آخ... آخ که چقدر زجر کشیدم در انتظار پیام هایت...
من برای داشتنت هزاران بار التماس درگاه خدا را کرده بودم. هزاران شب زجه زده و دعا کرده بودم که سرنوشتم را به سمت تو سوق دهد.. اما نشد..
دعاهایم قبول نشد..
یک نفر قبل از من تو را از خدا خواسته بود و خدا قولت را بهش داده بود.. خدایی که عهد شکن نیست...
برای داشتنت ختمِ قرآن نذر کرده بودم.. هر شب قرآن میخواندم.. معنی آیه ها را هم میخواندم و دنبال نشانه میگشتم که شاید از آمدنت خبر دهند...
همان اواسط نذرم بود که فهمیدم دیگر نمیشود هیچ وقت داشتنت را ارزو کنم... چرا که تو و همسرت به آرزویتان رسیده بودید.
نذرم ناقص ماند.... حال و روزم را هم که نگویم برایت... مثل مرده ی متحرک شدم تا مدت ها...
اما دیگر برای داشتنت دعا نکردم.. از آن پس هربار که یادت افتادم ، با تمام وجودم فقط دعا کردم که خدا خوشبختت کند و خانواده ات را برایت حفظ کند...
منی که برای یک بار پیام ندادنت دلم میترکید،
مطمئنا کار خدا بود که قلبم یک دفعه این قدر بزرگ شد که مدام برایت آرزوی خوشبختی میکند...
و دوست داشتن یعنی همین...
یعنی من بمانم و هزاران نذر اجابت نشده روی سینه ام
اما دعا کنم که تو خوشبخت ترین باشی!

یادداشت های برفی...

ما را در سایت یادداشت های برفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 8:42

صفحه بندی