من هنوز دلم می لرزد ...

خرید بک لینک
دلم نمیخواد دیگه اینجا چیزی بنویسم.

همان حجبی که مدت ها وادار به سکوتم کرد در ابراز حسی که داشتم, این روز ها دوباره و حتی شدید تر از قبل محکوم به سکوتم می کند در قبال ِ آنچه که از ذهن و دلم می گذرد.
نمیدانم اسمش چیست! حماقت ِ محض و یا افسانه ی دلباختگی...اما ما هر دو باختیم. من بی فکری کردم و باختم, او بی معرفتی کرد و باخت. من نگفتم دوستش دارم و باختم, او نگفت همسر دارد و باخت! میدانی باختن گفتن های من معنای دیگری دارند اگر بیشتر رویشان با دلت فکر کنی. در زندگی گاهی حتی اگر تصور ِ خوبی را که یک فرد از ما در ذهنش دارد را خراب کنیم بازنده محسوب میشویم... میدانم هیچ کار خدا بی حکمت نیست حتی همین باختن ها.. فقط بعضی اوقات ذهن ما عاجز تر از آن است که توانایی درک ِ این حکمت ها را داشته باشد.. و کنون من همان عاجزترینم. من خیلی چیزها را هنوز درک نمیکنم.. مثل ِ روزهایی که دلم برایش تنگ میشد و آرزو می کردم اتفاقی ببینمش و هیچ وقت ندیدم.. و مثل روزی که برای خرید وسایل نقشه کشی رفتم بیرون و خیلی اتفاقی سر از طلافروشی در آوردم.. مثل ِ تنظیم ِ دقیق آن زمان و مکانی که "او" و همسرش! جلوی ویترین مغازه ای باشند که من داخل ِ آن هستم! اصلا مثل ِ همین امروز......
خدایا نمی دانم حکمتت چیست اما شکرت. نمی دانم حکمتت چیست اما من داشتم سعی می کردم به خیلی چیزها دیگر فکر نکنم.. از یاد ببرم.. اما امروز دوباره دلم را لرزاندی...
صبح که از دانشگاه بر میگشتم خونه اتوبوس پر بود, برای همین مجبور شدم سرپا جلوی درش بایستم. درگیر ِ ذهنیات و افکار ِ خودم بودم در حالی که صدای ِ خانمی که بغل دستم بلند بلند با تلفن همراهش کُردی حرف می زد کلافه ام می کرد. البته میدانم ریشه ی اصلی ِ کلافه بودنم از افکارم بود و آن صدا فقط بهانه ی کلافگی بود نه بیشتر. ایستگاه ِ دومی که اتوبوس بعد از دانشگاه نگه داشت خوشبختانه مکالمه ی اون خانم تموم شد. اما کلافگی ِ من نه! من داشتم با خودم کلنجار میرفتم که دیگر گذشته را آنالیز نکنم... تو دلم گفتم "خدایا خودت کمکم کن" در اتوبوس باز شد و آن خانم پیاده شد و رفت.. نگاهش میکردم.. کاش کلافگی ِ من را هم با خودش پیاده کرده بود. دو سه نفری هم سوار اتوبوس شدند.. چشمم را که از آن خانم برداشتم نگاهم به پسری افتاد که داشت سوار میشد.. نیم نگاهش به چشمم افتاد و دوباره تمام ِ این دل ِ احمقم هُری ریخت.... چقدر شبیه ِ او بود... چشمانی که پشت عینک قابشان کرده بود بغض را در چشمانم قاب کرد.انگار که چشم و ابروی او را در صورت ِ این آقا چسبانده بودند... حتی فرم صورتش هم شبیه بود. تنها تفاوتشان در عینک و سبیل هایش بود.اوی ِ من نه عینکی بود و نه سبیل داشت... وگرنه با این همه شباهت فکر میکردم حتما برادر دوقولویش است ... یعنی میشود دو غریبه این قدر شبیه هم باشند؟!!.. رد شد و رفت در قسمت اقایان ِ اتوبوس ایستاد در حالی که پشتش به سمتم بود... دلم نمیخواست دیگر به آن سمت نگاه کنم.. تمام ِ اتفاقات آن روز کذایی در طلا فروشی هجوم آورد به ذهنم... پاهایم سست شده بود... ترجیح دادم پیاده شوم تا اینکه چند ایستگاه دیگر انسانی با این شباهت به او جلویم باشد و من چشم به زمین به دوزم تا بغضم نترکد... کلافگی ام را در اتوبوس جا گذاشتم و با یک دنیا بغض پیاده شدم... در حالی که آخرین چیزی که موقع پیاده شدن دیدم پیرهن ِ چارخانه ی ریز تیره رنگش بود با شلوار قهوه ای رنگش.......
نمیدانم شهر پر شده از چشمان ِ او.. یا حکمتِ خداست که فردی با چنین شباهتی دقیقا در آن زمان جلوی من ظاهر شود و چشمانم را.... بی خیال... من هنوز دلم می لرزد به یادش در این سکوت ها..
خدایا حکمتت را شکر!

یادداشت های برفی...

ما را در سایت یادداشت های برفی دنبال می‌کنید

برچسب: من هنوز دلم واسه تو میزنه,من هنوز دلم پیش چشماشه,من هنوز دل نگرونم,من هنوز نرفتمو دلم برات,من هنوز دل نگرونم قاسم افشار, نویسنده: بازدید: 167 تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 15:47

صفحه بندی